ایده اصلاح :: مرتضی مردیها

 
چکیده
 گفتار اصلاح‏گرا چیست و چه تفاوت‏هائی با گفتار انقلاب‏گرا دارد؟ مبانی ایده اصلاح کدام است، و چرا در نیمه دوم قرن بیستم گرایشات اصلاحی جایگزین گرایشات انقلابی شد؟  مقتضیاتِ تعهد و تقید به اصلاحات چیست؟ اینها پرسش‏هائی است که در مقاله حاضر مورد بررسی قرار گرفته است. به‏نظر می‏رسد تغییر پارادایمی در فلسفه شناخت و تردید در نظریه تناظری حقیقت، تغییر فرهنگ حماسی به فرهنگ تراژیک که در آن، قهرمان به انسان معمولی بدل شد و خطرپذیری جای خود را به احتیاط‏گرائی داد، و نیز تغییر در شرایط اقتصادی که فقر شدید و زمینه تبلیغاتِ دولت‏ستیز را کاهش داد، عواملی بود که سبب این گذار شد. از آنجا که فارقِ اصلاح و انقلاب چیزی فراتر از عنصر خشونت است، عدم توجه به تفاوت‏های مهم و نیز عدم دقت در ظرافت‏هایِ همین تفاوت، ممکن است باعث تزلزل در ایده اصلاح‏ شود. ظاهراً اصلاح‏گرائی بر عناصر فکری و ساختاری مهمی متکی است که به‏ناگزیر آن را جایگزین گرایش به تحول انقلابی کرده است، و ربط چندانی به اصلاح‏پذیر بودن یا نبودن حاکمیت‏های خاص، و نیز ملازمه‏ای با پرهیز مطلق از استقامت ندارد.

مقدمه
به‏نظر می‏رسد، در دهه‏های انتهائی قرن بیستم، در بسیاری از مناطق جهان، تا حدود زیادی، گفتمان انقلابى جاى خود را به مهندسى اجتماعى و اصلاحات داده است. اروپا از دهه هفتاد میلادى به این طرف به صورت گسترده از عصر حماسه اجتماعی خارج شد، و با مرگ کسانى مثل مارکوزه و سارتر، راه‏حلِ "برخیزیم و براندازیم" به عنوان یک راه‏حل استراتژیکِ مشکلات، مورد بدگمانى و بى‏اعتمادى قرار گرفت. چه عواملی زمینه‏های مساعد این تغییر پارادایمی را  فراهم کردند، و مقتضیات این تغییر چیست؟ 
 برای جستجوی چشم‏انداز پاسخی برای این پرسش، بررسی اصطلاحات اصلی بحث می‏تواند روشنگر باشد. غالباً چنین انگاشته می‏شودکه در مقابل "انقلاب" که به تغییرات بنیادى همراه با خشونت اطلاق مى‏شود، "اصلاح" به‏معنى تغییرات جزئى و روبنایى با پرهیز از مقاومت است . اما، از یک دیدگاه، آنچه که اصلاح را از انقلاب جدا مى‏کند، جزئى یا کلى بودن، و استقامت داشتن یا نداشتن نیست؛ اصلاح در یک معنى فرقى با انقلاب نمى‏کند و آن تلاش براى دگرگونى است، اما عناصری در انقلاب وجود دارد که اصلاح از آنها اعراض مى‏کند و همین اصلاح را با انقلاب متفاوت مى‏کند. این عناصر عبارتند از : نگاه آسان‏گیر به تغییر انسان و اجتماع، به گونه‏اى که گمان می‏رود در تحقق هر آرزو و آرمانی، خواستن توانستن است؛ اصالت مانع، و شیوع این تصور که با حذف رژیم سیاسی، بدیلى که برجاى آن قرار خواهد گرفت، به‏یمن اخلاق و عقیده، عموم مشکلات را حل مى‏کند؛ تأکید بر خشونت به عنوان تنها روش؛ سرعت بدون دقت در بهینه‏سازی، به‏طوری که  تغییرات پرشتاب و ناسنجیده پى گرفته می‏شود.
 در گفتار انقلاب‏گرا: شرایطى که وجود دارد مطلوب نیست و شرایط مطلوبى متصور است؛ باید از این شرایط نامطلوبِ موجود به آن شرایط مطلوبِ متصور رسید؛ در غیابِ مانعِ رژیمِ موجود، به‏سرعت، شرایط مطلوب برقرار مى‏شود؛ این راهى ندارد جز براندازى قدرت مستقر به یمن خشونت. یک فرآیند اصلاحى در دو مرحله با انقلاب مشابه است: شرایط نامطلوبی موجود، و شرایط مطلوبى ممکن است؛ باید حرکت کرد و از این نقطه به آن نقطه رسید. تا اینجا میان دو فرآیند فرقى وجود ندارد. کاملاً ممکن است این تغییرات و تحولاتى که در یک حرکت اصلاح اتفاق می‏افتد عمیق و بینادى باشد، و ارکان را جابه‏جا کند، و حتى در مواردى از استقامت ناگزیر شود. اما تفاوت در این است که در اصلاح بدیلى که مورد نظر است به عنوان اتوپیا مطرح نمى‏شود؛  این تصور را که فقط با تخریب نهادهاى موجود و از میان برداشتن نظم مستقر، حل عموم مشکلات آسان است، کنار گذاشته می‏شود؛ از خشونت، به عنوان "تنها ره رهایى" یا حتى اولین ابزار صریحاً پرهیز مى‏شود؛  تغییر با محاسبه و مطالعه و چند جانبه‏نگرى همراه است، و لاجرم برق‏آسا نیست. پس در یک حرکت اصلاحى، تغییرات اصولى هم ممکن است، اما با حداکثر استقامت و حداقل خشونت، با تکنیک و تقسیم کار، با روش آزمون و خطاى تجربى، مقید به احتیاط و درس از گذشته، و خصوصاً پرهیز از وعده‏هاى بزرگ.
در اندیشه سیاسی مدرن حتى تا نیمه قرن بیستم، متأثر از تفکر روشنفکرى کلاسیک، که از نظریه اپیستمولوژیک لوح سفید لاک شروع شد، با رمانتیسیسم روسو تقویت شد، نظریه جنگ طبقاتی مارکس را زمینه‏سازی کرد،  و مبدع و مروج انقلاب در سطح کشورهاى جهان شد، نگاه به این دنیا، یک نگاه حماسى، مبتنی بر تضاد آشتی‏ناپذیر  خیر و شر بود. چنین نگاه اسطوره‏اى، ولو اینکه کسى مثل مارکس با آن ابتکار و هوش آن را در قالب یک بیان پیچیده و جذاب فلسفى یا به تعبیر و تصور خود او علمى، قرار دهد، پیامش چیزى جز انقلاب، و نبرد به قصد براندازى شرّ و جایگزینى خیر نمی‏توانست بود. تفکرات و تجربیات نشان داد که تصور موجودات خیرى که جانشین موجودات شر شوند، حاکمانى که تماماً یا غالباً عدل و لطف و احسان باشند و به واسطه همین خوبى، عدالت، کرامت، تولید، توزیع و رفاه به همراه آورند، چیزى است اساساً دست‏نیافتنى و حتى اگر درصدى از آن دست‏یافتنى باشد، به دلیل ویژگى‏هاى خاص طبیعى انسان و پیچیدگى‏هاى ساخت روابط جمعى، دشوار و دیریاب است. پس اگر کفایت مانع‏شکنى براى پیشرفت، و بر اساس آن، درهم شکستن خشونت‏آمیز نظم مستقر براى رسیدن به آرمان‏شهر، تجربه‏هاى مثبتى نبوده‏اند، و اگر جهان ما حماسى نیست، بلکه تراژیک است، و با فرمان حمله‏هاى بزرگ مشکلى حل نمى‏شود، بلکه همواره از خوبى براى خوب‏ترى و یا از بدترى براى بدى باید گذشت و انتخاب‏ها، ظریف، پیچیده و غیر بدیهى است، بنابراین تنها راه کاستن از مشکلاتى که بر اثر ایجاد موانع بر سر راه لذت‏خواهى انسان به وجود مى‏آید، تنها راه کاستن از عیوب قدرت و سیطره‏جویى ذاتىِ آن، چیزى نیست جز مهندسى اجتماعى یا اصلاح. عوامل متعدد و متنوعی بنیانهای اصلی این تغییر پارادایم را فراهم کردند.
ریشه‏های معرفت‏شناختی
در نیمه دوم قرن بیستم، در دنیاى فلسفه معرفت و علم‏شناسى، تحول مهمى به‏وقوع پیوست و رگه‏هاى متفاوتى، از تاریخ‏شناسى علم گرفته تا فلسفه پست‏پوزیتیویسم علم، از نسبیت‏گرائى تا نظریه‏هاى پست‏مدرنیسم، درهم تابیده شدند و رشته‏اى را تشکیل دادند که على‏رغم اختلافاتى که لایه‏هاى مختلف آن مى‏توانستند با هم داشته باشند، در یک چیز مشترک بودند و آن اینکه باید روایت خود را از "حقیقت" عوض کنیم و در آن پیچیدگى بیشترى به خرج دهیم. دوئالیسم روشنفکرى و نگرش حماسى، مبتنى بر نظریه آینه‏گونگىِ فکر و "ابراز حقیقت" بوده است: یک حقیقت وجود دارد که بعضى‏ آن را مى‏دانند (روشنفکران)، بعضى‏ آن را نمى‏دانند (توده مردم)، یا بعضى‏ آن را  وارونه جلوه مى‏دهند (ارباب سلطه). عموم تفکراتى که دنیاى پیش‏مدرن و حتى بخش عمده‏اى از دنیاى مدرن بر آن متکى بود، از جمله ضرورت مبارزه سیاسى، آگاهى دادن  به خلق‏ها، براندازى حکومت‏هاى فاسد و جایگزینى آنها با کارگزاران خوب، و، به‏خصوص، وعده اتوپیائی که به‏صرفِ حذفِ مانعِ حکومتِ بد، تقریباً خود به خود خلق می‏شود، و نظایر این موارد، دقیقاً بر نظریه تناظرى حقیقت (Correspondence theory of truth) استوار بوده است؛ نظریه‏ای که می‏گوید حقیقت عبارت است از انطباق ذهن و عین. وقتى یک حقیقت وجود دارد، یک خیر هم وجود دارد؛ وقتى یک حقیقت وجود دارد، کافى است افراد خیراندیش آن حقیقت را ابلاغ کنند؛ پس از اینکه ابلاغ شد، همه مردم آن را درمى‏یابند؛ وقتى یک حقیقت وجود دارد، رهبران خیراندیش، مردمِ آگاه شده را به سوى آن حقیقت هدایت مى‏کنند؛ و هدایت به سوى آن هیچ نیست مگر اراده نابود کردن هر چیزى غیر از آن؛ و سرانجام وقتى یک حقیقت وجود داشته باشد، وقتى به آن رسیدیم مشکلات خود به خود حل مى‏شود، و...
 بحث درباره "آگاهى کاذب" معمولاً نام مارکس را به یاد مى‏آورد. قطعاً مارکس، با نقشی که برای عوامل اجتماعی و اقتصادی در صورت‏بندیِ اخلاق، فلسفه و علمِ رایج قائل شد، بزرگترین الهام‏بخش رشته‏اى است که بعداً به نام جامعه‏شناسى شناخت معروف شد، در عین حال نیچه از طریق تحلیل‏هایى که درباره اهمیت فریب و خودفریبى، و درباره پندار به منزله یکى از شرایط لازم زندگى، به عمل آورد، سهمی در نظریه "آگاهى کاذب" داشت. نقش فروید هم در این فرآیند انکارناشدنی است. این هر سه، با نقشی که برای ثروت، قدرت و شهوت در عقیده و عمل انسان مطرح کردند، پایه‏گذار تردید در اتقان و اعتبار ارزش صدق منطقی باورهای مسلط شدند. این ایده به ماکس شلر، کسى که براى اولین بار تعبیر "جامعه‏شناسى شناخت" را به کار برد، منتقل گردید. رشته‏اى که به بررسى این پرداخت که تفاوت‏هاى قابل ملاحظه میان جوامع گوناگون در مورد آنچه در میان آن‏ها به عنوان "شناسایى" تلقى مى‏شود از کجا و چگونه ناشى مى‏شود؛ چگونه "واقعیت‏ها" در جوامع بشرى به منزله "امور معلوم" پذیرفته مى‏شوند.[۱] جامعه‏شناسى شناخت حرکتى بود که تاثیر زمینه‏هاى اجتماعى را بر مطالعات علمى بررسى مى‏کرد. در این نگاه واقعیت یک ساخت اجتماعى تلقى مى‏شود. فهم یک واقعیت در گرو دانستن شرایط اجتماعى فاعل شناسایى است. بسته به شرایط خاص اجتماعى، اقتصادى، طبقاتى، حتى اتفاقات احتمالى و تصادفى که در جامعه رخ مى‏دهد، نظام تولید و توزیع و نظایر اینها، شناخت مردم و حتى شناخت دانشمندان تفاوت مى‏کند.[۲]  این، شاید پس از آموزه‏های هیوم و کانت، مهم‏ترین تردید در رئالیسم خام بود. نظریه تناظری حقیقت به صراحت مدعى بوده است که یک دنیا و فقط یک دنیا، وجود دارد؛ جهانى واحد، و البته واقعى، یعنى چیزی که، مستقل از ذهن هر شناسنده‏اى، بر قرار خویش قائم است؛ همین واقعیتِ یکه و مستقل است که حقیقتِ واحد و درستىِ جدال‏ناپذیر علمى را نیز تعیین مى‏کند. در خصوص یک واقعیت، فقط یک نظریه مى‏تواند راست باشد و آن نظریه‏اى است که بر امر واقع منطبق باشد.
برای جدی گرفتن این تردید، لازم نبود همگان فیلسوف شکاک باشند. بسیارى از انسان‏هاى فهیم که به عقلانیت و علم اعتماد داشتند، وقتى اختلاف‏نظر گسترده و عمیق میان دانشمندان را مى‏دیدند، در پى تحلیل آن برمى‏آمدند: چگونه است که حتى دانشمندان روایت‏هاى متعددى از حقیقت دارند؟ چگونه ممکن است افرادى که نه عامى هستند و نه به دنبال این هستند که علم را در خدمت قدرت قرار بدهند، بلکه انسان‏هایى هستند که با عقل سلیم و تجربه سامانمند به دنبال حقیقت می‏گردند، مطالعات دقیق صورت مى‏دهند، اما بسا که به نتایج متفاوتى مى‏رسند و برای هر کدام هم بدیهى است که آنچه را که دریافته‏اند حقیقت مسلم است و دیگرى اشتباه مى‏کند. مطالعه این وضعیت، ابتدا در میان معرفت‏شناسان و به‏تدریج در میان حجم کثیرى از فرهیختگان، نظریه تناظرى حقیقت، نظریه وحدت حقیقت، را خدشه‏دار کرد. بر اساس نظریه تناظرى حقیقت و حقیقت واحد، حداکثر یکى مى‏تواند راست بگوید، بقیه بر خطایند، و چون راهى براى فهم اینکه کدام یک حقیقت را کشف کرده وجود ندارد، راهى نیست جز اینکه یا همه تکذیب شوند یا براى هریک پذیرفت که حصه‏اى و شمه‏اى و روایتى و لایه‏اى از آن حقیقت در دستشان است. لبه تیز چنین کثرت‏گرائی‏ای نمی‏توانست جزمیت آرمانگرائی و دشمن‏ستیزی انقلابی را تهدید نکند. ما آنچه را که حقیقت مى‏خوانیم با تمامى شخصیت منحصر به‏فرد خود درک مى‏کنیم، که در شکل‏گیرى ساخت و توان ادراکی آن عوامل متعدد ژنتیکى و تربیتى که عموماً تصادفى‏اند، دخیل هستند. ذهن ما به صرف حرکت به سوى درک چیزى، با عمل شناسایى، هم‏زمان، در آن دست به انتخاب و بلکه تغییر مى‏زند. حقیقت مستقل و مبتنى بر خود وجود ندارد، حقیقت از نظرگاه خاص و از نظر شخص خاص معنى دارد. کاملاً ممکن است، بلکه شایع است، که آنچه در نظر کسى - گاه دانشمندى - بدیهى جلوه مى‏کند، در نظر فرد دیگرى - گاه دانشمند دیگرى - غلط بودن آن بدیهى جلوه کند.
 نسبیت‏گرایى البته دو روایت دارد: یکى روایتى که به واقعیت واحد باور ندارد و دیگرى روایتى که حقیقت واحد را منکر است. در نگاه اول، اساساً موضوع شناخت به‏وسیله شناسنده ساخته مى‏شود، در حاق واقع هم واقعیت مفردى در کار نیست، چیزى است که به وسیله ما شکل داده مى‏شود. اما در نگاه دوم، ممکن است واقعیت قائم به ذاتى هم خارج از ذهن ما وجود داشته باشد، اما دریافت‏هاى ما از آن متفاوت است، و هیچ راهى براى معلوم کردن قطعى این که کدام یک از دریافت‏ها "راست"، یعنى مطابق واقع است، وجود ندارد. «همه رشته های علم در این نکته اتفاق نظر دارند که دیدگاه تحلیلی و غیرشخصی در باره جهان شکست خورده است».[۳] هرمنوتیک روایت دیگرى از نسبى‏گرائى را ارائه کرد. اهل هرمنوتیک واقعیت را به مثابه یک متن تلقی کرده‏اند که به اشکال مختلفی قابل‏تفسیر است. دریافت افراد از یک متن به حسب عوامل متعدد جای-گاهی متفاوت است؛ در یک روایت، اصلاً متن، حتی در قیاس با مؤلف آن هم، مفاد واحد و ثابتی ندارد. واقعیت اجتماعی هم یک متن است که ادعای افراد در باره حقیقت آن، چیزی جز ابراز برداشت خاص خود از آن نیست که، بنا به تاویل‏هاى گوناگون، تفاوت مى‏کند. یافتن ملاکى یکه، قطعى، نهایى، دقیق، کامل و فراتاریخى که ارزیابى و قیاس میان تفسیرها و برداشت‏هاى افراد را ممکن کند، کارى ناممکن است. ارزش و کارآئى هر ملاک و معیارى که بیابیم نسبى، و وابسته به زمینه و موقعیت تاریخى و فرهنگى - اجتماعى‏اى است که برداشت‏ها را ممکن کرده است. به بیان دیگر، اعتبارهاى گوناگون افراد در "افق انتظارها" و "افق دلالت‏ها و تأویل‏ها" جاى مى‏گیرند. از این‏رو مى‏توان گفت که در گام نخست تمامى برداشت‏هاى متفاوت از حقیقت با هم برابرند. سپس، ملاک‏هائى براى ارزیابى و قیاس میان آن اعتبارها، بر پایه قراردادها، به وجود مى‏آیند. نکته اینجا است که هیچ یک از این ملاک‏ها "طبیعى و جاودانه" نیستند.
معرفت‏شناسی علم نیز از جناحى دیگر به این هجوم پیوست. در قضاوتى شگفت‏انگیز گفته شد: «از فیزیک تا فیزیولوژى هیچ رشته‏اى از علوم خواه کهن، خواه نوین نمى‏تواند به خود ببالد که از تعصبات مابعدالطبیعى از هر لحاظ فارغ بوده است. ترقى علم به طور عموم نوعى پیشرفت منظم و معقول در خط سیرى صعودى و مستقیم تلقى شده است. در صورتى که این پیشرفت در حقیقت راه پر پیچ و خمى را که گاه به گاه گمراه کننده‏تر از تکامل عقیده سیاسى بوده است، دنبال کرده است. تاریخچه فرضیه‏هاى کیهانى را به خصوص ممکن است بدو اغراق یک تاریخچه تعصبات دسته‏جمعى و اسکیزوفرنى‏هاى مهار شده نامید؛ و روشى که به وسیله آن برخى از مهم‏ترین اکتشافات شخصى صورت پذیرفته است آدمى را بیشتر به یاد کار یک خوابگرد مى‏اندازد تا به یاد محصول یک مغز الکترونیکى».[۴] از این نگاه قانون گرانش همان قدر به ذهن خاص نیوتون وابسته بود که سمفونى پنجم به ذهن خاص بتهوون. نیز گفته شد که نظریه گرانش نیوتن که الگوى کامل معیار دقت علمى و عینیت تجربى محسوب مى‏شود، و نیوتن به صراحت مى‏گفت که "من اهل فرضیه‏بافى نیستم، قانون کشف مى‏کنم" نه تنها یک کشف خالص علمى نبود، بلکه از بسیارى عقاید علمى نادرست زمانه، بسیارى از عقاید فلسفى و حتى از نظریات الهیات مسیحى تاثیر پذیرفته بود.[۵]  حتى در سخنان پوزیتیویست‏هاى حلقه وین هم که تجربه‏گرائى را به اوج خود رساندند، گاه مایه‏هاى از تأملاتی که در پست‏پوزیتیوسیم به اوج رسید، ملاحظه مى‏شود. «دانشمند از مشکلاتى که باید آنها را، پیش از آن که بتواند نظریه‏هاى خود را وضع کند، از سر راه بردارد آگاه است. او از بخت خوشى آگاه است که به وى در کشف نظریه‏هایى که مشاهدات به دست آمده را با یکدیگر همسازى مى‏بخشد کمک کرده و مشاهدات بعدى را با نظریه‏هایش همسازى بخشیده است. او مى‏داند که ممکن است در هر لحظه موارد اختلاف و دشوارى‏هاى تازه‏اى پدید آید؛ او هرگز مدعى نخواهد شد که واپسین حقیقت را یافته است.»[۶]
اما حمله بزرگ به ایده حقیقت عینی در نیمه دوم قرن بیستم صورت گرفت. اضلاع مثلثى که حمله اصلى را به معرفت‏شناسى کلاسیک صورت داد، و اگر نه نسبى‏گرائى جهان‏شناختى، دست کم نسبى‏گرائى معرفت‏شناختى را استوار کرد، عبارت بودند از کوایره، کوهن و کواین. کوایره ادعائى مطرح کرد که شاید تعبیر «تکان‏دهنده» براى آن گزاف نباشد. او گفت در فعالیت‏ها و کشفیات علمى آغاز عصر جدید، تجربه، اگر نقش منفى نداشته بوده باشد، نقش مثبتى نداشته است. نبوغ ریاضى، مدل‏سازى ذهنی و محاسبه عامل اصلى آن کشف‏هاى بزرگ بود که، به خطا، به نظر مى‏رسید، محصول مستقیم بلکه محصول صرف  تجربه است. کوهن‏ شاید موثرترین ضربه را بر نظریه‏هاى کلاسیک شناخت وارد کرد. در آموزه او، علم به یک پدیده اجتماعى فرو کاسته شد که تکلیف نهائى آن به دست عرف و بلکه آراء اکثریت جامعه عالمان تعیین مى‏شود. هیچ معیار فرا تاریخى و هیچ منطق درون علمى وجود ندارد که صحت و سقم یک نظریه را اثبات یا حتى تایید کند. علم، پارادایمى است، یعنى محصول سلطه نوع خاصى از نگرش، بینش، روش است که على‏الاصول مى‏تواند به‏کلی تغییر کند. در اثر جابجائی پارادایمی «دانشمندان هنگام مشاهده با ابزارهای مأنوس، در جاهائی که پیشتر مطالعه می‏کردند، چیزهای تازه و متفاوت با گذشته می‏بینند».[۷] مطابق نظریه هولیسم کواین «دانش بشرى از تاریخ و جغرافیا تا فیزیک و شیمى و حتى ریاضیات و منطق پارچه‏اى است که بافته دست انسان است.» مواجهه این مجموعه با تجربه تنها از لبه‏ها امکان دارد. اگر لبه‏ها با تجربه درگیر شوند، قسمت‏هاى‏ میانى به گونه‏اى خود را تغییر مى‏دهند که ناهمسازى مرزى با تجربه از میان برود.[۸]
اگر چه اینها مکاتب متفاوت یا نگرش‏هاى متفاوت بودند، که از مبانى متفاوتی بهره مى‏گرفتند، از زبان‏شناسى، از فلسفه زبانى، از مطالعه تاریخ علم، ولى نهایتاً همه به یک اصل مشترک مى‏رسیدند و آن اینکه حقیقت چیزى نیست که یک بار براى همیشه کشف شود یا کشف نشود. روایت ساده آن، این است که حصه‏هاى حقیقت در دست افراد متعدد و تفکرات متفاوت پراکنده است و هرکسى بر اساس زاویه دید، سوابق، دانسته‏هاى خود و غیره بخشى از حقیقت را می‏بیند. شکل غلیظ‏تر و پیچیده‏تر آن، این است که اساساً انسان حقیقت را خلق مى‏کند، اینکه در دنیاى خارج، واقعاً، چه هست و چه نیست، ما چیزى نمى‏دانیم؛ ما داستانى مى‏سرائیم که از یک زاویه دید خاص کم و بیش مى‏تواند چنان جلوه کند که منطبق با واقعیت بیرون است.
مواردی که برشمرده شد، به اضافه موارد دیگری، همچون سخنان لیوتار، بودریار، فوکو، بوردیو، پوپر، فیرابند، هنسون و ... که برای اختصار از آن درمی‏گذریم، به‏حدی متنوع است که تنها یک مخرج مشترک فراخ می‏تواند همه آن را در خود فروپوشد و سخن ما دقیقاً بر سر همین مخرج مشترک پست‏پوزیتیویستی است که می‏تواند از پوپر تا لیوتار، از شلر تا کواین را در مقوله واحدی قرار دهد که حاصل آن بی‏باوری به اپیستمولوژی کلاسیک و هسته سخت آن یعنی امکان اصابت به واقع و حصول یقین منطقی است؛ چیزی  که به‏نظر می‏رسد یکی از علل بی‏باوری به ایمان ایدئولوژیک و یقین سیاسی است که گفتار انقلابی را به گفتار اصلاحی بدل کرد.
به‏نظر می‏رسد ارتباطی از نوع استنتاج یا علت و معلول میان زوال پندار واقع‏نمائى علم و پایان عصر جزم‏هاى سیاسى و ایدئولوژیک وجود دارد؛ مى‏توان قویاً احتمال داد که ناامیدى از اصابت واقع در معرفت و به‏خصوص جارى شدن این ناامیدى در میان عموم مردم، هم به‏دلیل شیوع ایده‏هاى فلسفىِ شک‏مدار و هم به‏دلیل تجربه شکست‏هاى مکرر و سنگین اید‏ئولوژى‏ها، که واقعیت، حقیقت، حق و آرمان واحد را تعریف و دنبال مى‏کردند، تبلیغات اید‏ئولوژیک را بى‏اعتبار کرده باشد. حاصلِ چشم‏اندازگرائى، نسبیت‏گرائى، و کثرت‏گرائى معرفت‏شناختى، کثرت‏گرائى فرهنگى و سیاسى بوده است؛ منظور از "پایان ایدئولوژى" پایان عقیده و ایمان و تلاش در راه آن نیست، منظور پایان عصر یقین به حقیقت واحد و تلاش برای حذف خشونت‏آمیز هرگونه رقیب است. چون ایدئولوژى، حقیقتى واحد و مشخص را مطرح مى‏کند و حقى واحد و مشخص را بر مبناى آن حقیقت استوار مى‏کند، و به حذف هر چیزی جز آن حکم می‏دهد؛ ایده‏آلى را طراحى مى‏کند و حرکتى را به سمت آن مطرح مى‏کند، و طبیعتاً کسانى و چیزهایى که مانع حرکت به سوى آن ایده‏آل باشند مصداق بارز "شر" مى‏شوند و البته این شر را باید از میان راه برداشت. اینجا است که حماسه به میان مى‏آید و حاصل آن انقلاب و جنگ و تخاصم است. برعکس، وقتى این معرفت‏شناسى کثرت‏گرا پذیرفته شد که هر گروه، هر فرد، - بنابر روایت حداقلى - حصه‏اى کم و بیش کوچک یا بزرگ از حقیقت را دارد یا - بنابر روایت حداکثرى - حقیقت به دست هر حقیقت‏جو و بر وفاق ذهنیت، شخصیت، آرزوها، محدودیت‏ها، امکانات،  و ...، او خلق مى‏شود و ترکیبى از نقطه‏نظر، سوابق ذهنى و مطالعاتى فاعل شناخت و نیز البته نظام روابط قدرت و شرایط جای-گاهیِ فرآیند شناخت است، در چنین نگرشى، به‏دشواری مى‏توان حقیقتى واحد را تعریف کرد و  حقى واحد را بر مبنایش استوار نمود، و ایده‏آل، مبارزه‏، ایثار و شهادت را با موفقیت مورد تشویق قرار داد.
تنها علت این تغییر پارادایمی البته تحولات شناخت‏شناسی و فلسفه علم نبود، تحولات جامعه‏شناختى و تجربه‏هاى تاریخى و، به تبع این دو، بازاندیشى‏هاى فرهنگى - سیاسى هم نقش مهمى ایفا مى‏کرد. اما، حتى اگر بازاندیشى‏هاى سیاسى و تاریخى را هم که در تحقق این گفتمان نقش داشتند در نظر بگیریم، خود آن بازاندیشى‏ها از تحول در معرفت‏شناسى تأثیر پذیرفته بود. درس گرفتن از آن تحولات در سایه این تحول امکان‏پذیر بود. به عنوان مثال، شاید یکى از عواملى که عصر ایدئولوژى و عصر حماسه را به پایان رساند، یا دست کم هژمونی آن را ستاند، جنگ‏هاى جهانى بود که خسارت‏هایى به آن وسعت و وخامت آفرید. گویى انسان‏ها، به لحاظ تجربى و بدون اینکه با علم و فلسفه و فلسفه علم آشنا باشند، به صرافت احساس و انسانیت و محاسبه منافع دریافتند که این جنگ‏ها خسارت‏آمیز بوده و همین جوامع را صلح‏گرا کرد. ولى بسیارى از جنگ‏هاى موردنظر، از منظر فلسفى خاصى نظریه‏پردازى شده بود. استالین، هیتلر، موسولینى ... همه کتاب نوشتند، و در آن اهداف خود را برشمرده‏، و آنها را بر مبانى‏اى استوار کردند؛ تجربه ویرانى‏هاى ناشى از این اندیشه‏ها وقتى صورت کمال به خود مى‏گرفت، که مبانى معرفت‏شناختى آن اندیشه‏ها هم سست شده باشد.
 
ریشه‏های انسان‏شناختی
در نیمه دوم قرن بیستم، توسعه اجتماعى و صعود سطح فرهنگ که، در یک رابطه دیالک‏تیکى مولّد و مولود توسعه اقتصادى بود، به افول کاریزما و مرگ قهرمان منجر شد. گفتار انقلاب‏گرا نیاز فراوانی به کاریزما و قهرمان داشت، و توسعه فرهنگِ احتیاط‏محور و لذت‏گرای بورژوازی، به‏تبع توسعه طبقه متوسط جدید، پرورش قهرمان را با تنگی منابع مواجه می‏کرد.  قهرمان پدیده‏اى است بیشتر متعلق به دوران پیش‏مدرن، دوران رمانس‏ها، که در آن یک ابرانسان، یک شوالیه به تنهایى عالمى را زیر و رو مى‏کرد و، به‏رغم همه بدخواهان، پیروزى خیر بر شر را محقق مى‏نمود. وقتى در آغاز عصر مدرن با اثر معروف سروانتس، دن کیشوت، رمانس رفت تا با فئودالیته و اشرافیت سنتى به تاریخ سپرده شود، رمان پا به هستى گذاشت. به تعبیر گلدمن،[۹] رمان و قهرمان غیرخیالى‏اش محصول دنیاى بورژوازى بود که در آن‏، پیروزى به یمن همت و به میزان محدود و درآمیخته با مسائل و مصائب، با انسانی معمولی، به دست مى‏آمد. دنیاى بورژوازى دنیاى متوسط‏هائى بود که گاه هم به اوج مى‏رسیدند؛ رمان کلاسیک هم همین طور بود. به موازات قرن بیستم تحول دیگرى در رمان در پیوست که آن هم تا حدود زیادى محصول تحولى در عرصه انسان‏شناسی و جامعه جدید بود. قهرمانان رمانِ نو حتى از قهرمانان تقریباً معمولى، اما غالباً به طور برجسته‏اى خیر یا خیّرِ رمانِ کلاسیک هم، معمولى‏تر شدند. اصلاً دیگر قهرمان نبودند: موجوداتى، حقیر، رقت‏انگیز و سردرگم که درست نمى‏دانند، که هستند، و چه مى‏خواهند، ولى به خوبى مى‏دانند که "کم مى‏توانند". این تصویر تا حدودی به واقعیت جامعه بورژواى پیشرفته بروکراتیک قرن بیستمى، که بسیارى از ظرفیتهاى خود را پر کرده و لذا از هیجان و حماسه خالى شده است، وفادار می‏نماید. ظرفیت‏هاى خالى اقتصادى، سیاسى، فرهنگى دوران بورژوازى اولیه به هر حال قهرمان‏پرور بود، گرچه قهرمان او مثل قهرمان فئودالیته همه‏دان و همه‏توان نبود، اما همین توان و نیت و همت انسانى، انسان آگاه و اراده‏مند عصر روشنگری، در کنار ظرفیت‏هاى معطل، فضاى حرکت‏هاى انفجارى را فراهم مى‏کرد. ولى در قرن بیستم، خصوصاً نیمه دوم،  انسان نه تنها همه‏دان و همه‏توان نبود، بلکه ظرفیت‏هاى رو به پر شدن، براى قهرمانانِ تا حدى دانا و توانا هم فرجه فراخی باقى نگذاشت، و این زمینه فرهنگی و خصلتیِ جنبش‏های اصلاحی را، که متکی به انسان‏های معمولی بود، مساعد می‏کرد.
قرن بیستم از یک سو، قهرمانان بزرگى بر جا گذاشت و از سوى دیگر، قهرمانى را به تاریخ سپرد. کیست که کاشف آمریکا، کاشف گرانش، کاشف میکروب، و کاشف الکتریسیته، یا مخترع حساب دیفرانسیل، مخترع ماشین بخار، مخترع هواپیما و مخترع تلفن را نشناسد، و کیست که کاشفان و مخترعان انبوهى از کشفیات و اختراعات، در نیمه دوم قرن بیستم را بشناسد؟ کاشف اشعه ایکس،  جرم سیاه، و تکثیر سلولى، یا مخترع حساب ماتریس‏ها، فیبر نورى، و میکروپروسسور چه کسانى هستند؟ این نشان آن است که انسان‏ها در قرن بیستم همان‏قدر که بزرگ شدند، کوچک شدند؛ هر قدر بزرگتر شدند، کمتر به چشم آمدند. یکی از نویسندگان عرب، در قطعه‏ای ادبی تحت نام "اولین سفر با هواپیما" با دو جمله پارادکسیکال بازی می‏کند: الا ما اعظم الانسان، الا ما اصغر الانسان؛ از ارتفاع که که به زمین می‏نگریم دچار احساس متناقضی می‏شویم: هنگامی که شهرها، آسمانخراش‏ها، بنادر، کشتی‏ها، کارخانه‏ها، کشتزارهای بزرگ را مشاهده می‏کنیم، دچار این اعجاب می‏شویم که انسان چقدر بزرگ است. اما در همان آن، چشممان به انسانهائی می افتد که در برابر ابعاد زمین و آسمان به‏شدت کوچک، حقیر و بیدفاع است. اینجا است که ناگزیر اعتراف می‏کنیم انسان چقدر کوچک است.
 در دنیاى سیاست، حتی قهرمانان ضد‏قهرمان شدند. چون هواى بازگشت به عصر رمانس را داشتند، تصور مى‏کردند، همه‏دان و همه‏توان هستند، یا به کمک مردم مى‏توانند چنین باشند، اما عموماً ناموفق بودند. چون رُویه بزرگی آدمی را دیده بودند و رُویه کوچکی او را نه. کاریزما که قهرمانى را به نوعى اسرار درآمیخته بود، قاعدتاً در عصر اسطوره‏زدائى جائى نداشت، ولى از آنجا که وعده‏هاى گاه زیاده از حد خوشبینانه عقلانیت و علم‏گرائى مدرن به مانع برخورد و علم، چنان که اوگوست کنت مى‏پنداشت، همه مشکلات بشر، از جمله جنگ، را حل نکرد، زمینه‏هائی فراهم شد تا جوامعى مثل آلمان و روسیه، یک بار دیگر، سعى کنند تاریخ و طبیعت انسان را دور بزنند، که البته موفق نشدند. و از آن پس قهرمان و خصوصاً گونه کاریزماتیک آن افول کرد، و به این ترتیب یکى از پایه‏هاى مهم غالب انقلاب‏هاى بزرگ مفقود شد. از آدم‏هاى معمولى قطعاً زیر و زبر کردن بنیان‏ها و طرحى کاملاً نو در انداختن و به جنگ تاریخ و طبیعت رفتن برنمى‏آمد؛ آدم‏هاى معمولى که گرچه داناتر و تواناتر از گذشته بودند، اما در عین حال، به نحو متناقض‏نمائى به نادانى و ناتوانى خود بیشتر پى برده بودند، جز "اصلاح" چه مى‏توانستند؟
در نیمه دوم قرن بیستم که فضای زمانی بحث اصلاح است، متأثر از تفکرات انتقادی، شورش ۱۹۶۸ اتفاق افتاد و چون مکتب فرانکفورت پذیرفته بود که تا حدى از ساحت اسطوره و ایدئولوژى خارج شود، و در یقین‏های مظنون همچون اکونومیسم، پرولتاریانیسم، و ...، تردید کند، و خوشباوری در مورد توده‏های انسانی را کنار بگذارد، عنصر خاصى را به عنوان خصم معرفى نمى‏کرد. بنابراین شکایت از نظام سرمایه‏دارى و فرهنگى که انسانِ تک‏ساحتى مى‏سازد، نتوانست به شیوه‏هاى کلاسیک، مبارزه را سامان دهد و به پیش ببرد. پس از این واقعه مهم، و مرگ سارتر و مارکوزه، انقلاب نه تنها ابزار خود (انسان خوب) را از دست داد، بلکه آماج خود (انسان بد) را نیز در سایه روشن ابهام گم کرد.
سارتر، به عنوان معروفترین و یکی از اثرگذارترین روشنفکران پس از جنگ، آخرین مدافع بزرگ خشونت انقلابی است، که مهم‏ترین و اثرگذارترین روشنفکران ایران در دو دهه قبل از انقلاب، آل احمد و شریعتی، مریدان او بودند. تقویت گفتار انقلابی در این دوران، در ایران همچون بعضی دیگر از کشورهای افریقائی و آسیائی، از این شخصیت الهام گرفته بود.  سارتر در پیش‏گفتار معروف خود به کتاب دوزخیان روى زمین اثر فانون در ستایش خشونت، از سورل در کتاب معروف تأملاتى درباره خشونت جلوتر مى‏رود و حتى از خود فانون هم پیشى مى‏گیرد. او مى‏گوید: «کشتن یک اروپائى با گلوله مانند این است که با یک تیر دو نشان بزنیم... بجا مى‏ماند یک انسان مرده و یک انسان آزاد. ... خشونت سرکوبى ناپذیر... همان انسان است که خود را باز مى‏آفریند»، و مى‏افزاید که از راه «خشم دیوانه‏دار است» که «دوزخیان روى زمین» مى‏توانند «انسان شوند».[۱۰] این ایده محصول فضای انسان‏شناختی‏ای است، که چاره کار عالم را کشتن آدم‏های بد به دست آدم‏های خوب می‏داند؛ ایده‏ای در دو سه دهه اخیر به شدت دچار فتور شده است. آرنت که خود یک متفکر نزدیک به جریان انتقادی است، در پاسخ به سارتر می‏گوید: «نادرالوقوع بودن طغیان بردگان و قیام محرومان و مظلومان مشهود است. چند بار هم که چنین واقعه‏اى پیش آمده، همان "خشم دیوانه‏وار" رؤیاها را براى همه به کابوس مبدل کرده است و تا جائى که من مى‏دانم هیچگاه نیروى این فوران‏هاى "آتشفشان مانند" به گفته سارتر "برابر با فشارى که بر آنها وارد مى‏شد" نبوده است. نهضت‏هاى رهائىبخش ملى را با این‏گونه فوران‏ها یکى دانستن به معناى پیشگوئى نابودى آنهاست، البته قطع نظر از اینکه در صورت پیروزى هم، که چندان محتمل نیست، فقط افراد عوض مى‏شوند نه دنیا یا دستگاه.» [۱۱] چرا که توده‏های کارگری وجهان سومی هم در صورت به‏دست آوردن قدرت، در بهترین حالت، بهتر از اربابان سابق خود نیستند.
آنچه را که ریمون آرون، به عنوان منتقد و رقیب لیبرال سارتر در فرانسه، نتوانست ترسیخ کند، به‏دست سِر کارل پوپر در انگلستان صورت گرفت. پوپر تقریباً به شهرت و نفوذی قابل قیاس با سارتر رسید و با نقد منتقدان جامعه باز، عرصه روشنفکری را، با توسعه گفتار لیبرالی اصلاح‏گرا و جایگزینی آن با گفتار انقلاب‏گرا، خصوصاً در ایران، از دست سارتر بیرون آورد. از این نگاه «هر نقد اجتماعى و هر اصلاح اجتماعى باید با عطف نظر به چارچوب سنت‏هاى اجتماعى صورت گیرد که در آن، از پاره‏اى سنت‏ها به یارى سنت‏هاى دیگر انتقاد مى‏شود، همانگونه که هر پیشرفتى در علوم باید در چارچوب نظریه‏هاى علمى به انجام برسد که در آن‏ها از بعضى نظریه‏ها در پرتو سایر نظریه‏ها انتقاد مى‏شود.»[۱۲] این البته محافظه‏کارى و سنت‏گرایى محض نبود، بلکه ایجاد تغییرات‏ محاسبه شده با توجه به ضعف و قدرت انسان بود؛ هنگامی که پوپر می‏گفت پزشک و سیاستمداری که وعده‏های بزرگ دهد یا غافل است یا خادع، به همین انسان‏شناسی واقع‏گرا نظر داشت، که امکان محدودی برای تغییر دارد؛ تغییراتى که از آن به اصلاح تعبیر مى‏شود، و در یک دستگاه، هر جزء آن به اجزاء دیگر پاسخ مى‏دهد، و لاجرم نمى‏تواند صرفاً بر خاکسترِ نظام پیشین بنا شود. این ترکیب پرداخته‏تری از سخنان برک بود که در انتقاد از انقلاب فرانسه مى‏گفت: «طبیعت انسان بغرنج است و اهداف اجتماعى از بالاترین پیچیدگى برخوردارند، بنابراین، هیچ شیوه ساده‏اى در تنظیم قدرت نمى‏تواند براى طبیعت انسان یا کیفیت امور اجتماعى او مناسب باشد... در تمامى مسائل سیاسى، راهى میان دو حد افراط و تفریط وجود دارد، و به جز انهدام مطلق و یا موجودیت اصلاح نشده راه دیگرى هم هست... در یک جامعه انقلابى هیچ‏گونه قانون اساسى، هیچ‏گونه قرارداد استوار و نیز هیچ‏گونه عرف مورد احترامى که آن را مهار کند، ندارد. حاکمیت به جاى آنکه به پیروى از قانون اساسى ثابتى مکلف باشد، قدرت آن را دارد که هرگونه قانون اساسى به‏دلخواه خود وضع کند. هیچ چیزى، نه در آسمان و نه در زمین، نمى‏تواند قیدى بر رفتار آن باشد. ...کسانى که جرأت مى‏کنند نظام کاملاً جدیدى را براى سرتاسر مملکتى بزرگ، به یک لمحه برقرار کنند، باید چه فرجامى داشته باشند؟ ولى در جایى که فرشتگان بیم دارند گام نهند، ابلهان به شتاب وارد مى‏شوند... بنابراین جاى شگفتى نیست که سخن گفتن با آنان از عرف اسلافشان ‏و شکل ثابت یک قانون‏اساسى که محاسن آن بر محک محکم تجربه ممتد و تأیید همگانى و نتایج عملى مثبت آن در بهرورزى مردم تایید شده است، بیهوده باشد.» [۱۳]
 دستور کار سیاست، به نظر پوپر باید به‏وسیله مهندسى اجتماعى جزء به جزء به اجرا درآید. در این زمینه، نقش علوم اجتماعى عبارت است از: «کشف و تبیین وابستگى‏هایى در قلمرو اجتماعى... که چندان آشکار نیستند؛ کشف مشکلاتى... که راه عمل اجتماعى را مسدود مى‏سازند؛ بررسى این موضوع... که چرا خمیره اجتماعى [ماهیت انسان]خوش‏دست نیست، چرا شکننده یا کشسان است و چرا در برابر کوشش‏هاى ما که مى‏خواهیم آن را به شکلی که می‏خواهیم درآوریم، مقاومت مى‏کند.» [۱۴] این همان چیزى بود که حاملان گفتار انقلاب‏گرا مورد توجه قرار ندادند، و اوج آن در اگزیستانسیالیسم سارتر بود، که آموزه مهم آن این بود که  آدمى در نهایت آزادى مى‏تواند ماهیت خود را خود معلوم کند؛ کافی است موانع این انتخاب را از طریق خشونت و انقلاب از مسیر راه بردارد. برخلاف او، پوپر، اعتقاد داشت که انقلاب همیشه چارچوب نهادى و سنتى جامعه را که بر پایه برداشتی تجربی از انسان بنا شده است را نابود، و لاجرم همان مجموعه ارزش‏هایى را که براى تحقق آنها برپا شده بود، به خطر مى‏اندازد.
می‏توان از هابرماس در آلمان، گیدنز در انگلستان، و تورن در فرانسه به‏عنوان کسانی یاد کنیم که، با آخرین بازتاب‏های ایدئولوژی‏های مبتنی بر انسان سیاه و انسان سفید، و لذا، با مبارزه آشتی‏ناپذیر بدرود گفتند. پس از درگذشت بنیان‏گذاران مکتب انتقادی، به‏عنوان یکی از جریانهای مهم روشنفکری و فرهنگ‏ساز، در اوایل دهه هفتاد، هابرماس چهره برتر مکتب فرانکفورت شد، وجه اصلىِ تفاوتِ نگاه هابرماس به مارکسیسم با دیدگاه پایه‏گذاران مکتب، انسان‏گرائى و علایق آزادىخواهانه او است که مکتب انتقادى فرانکفورت را وارد مرحله جدیدى کرد. «نگرش هابرماس، سوسیالیسم عدالت‏گرا را به کاپیتالیسم آزادى‏گرا نزدیک ساخته است»[۱۵] گیدنز که مى‏کوشد از میان دوگانه کلاسیک چپ/راست، راه سومى را پیش نهد، مى‏گوید: «هدف کلى سیاست راه سوم باید کمک به شهروندان براى یافتن راه خود از میان انقلاب‏هاى عمده دوران ما یعنى جهانى شدن، دگرگونى در زندگى شخصى و رابطه ما با طبیعت باشد. سیاست راه سوم باید نگرشى مثبت نسبت به جهانى شدن اتخاذ کند، ولى اساساً تنها به عنوان پدیده‏اى که دامنه‏اى بسیار گسترده‏تر از بازار جهانى دارد. سوسیال دمکرات‏ها باید با سیاست‏هاى حمایتى اقتصادی و فرهنگى که قلمرو ویژه راست افراطى است و جهانى شدن را تهدیدى براى تمامیت ملى و ارزش‏هاى سنتى مى‏داند، مبارزه کند.» [۱۶] تورن مى‏پرسد: «آیا نتیجه نقد مدرنیته این است که باید به اردوى ضد مدرنیته پیوست و حول محور بازگشت انواع ملت‏گرائى، خاص‏گرائى، یکپارچه‏گرائى، اعم از دینى یا غیر آن، گرد آمد؟» او به این پرسش این گونه پاسخ مى‏دهد: «قطعاً فهم چنین جنبش‏هایى نیازمند بازپرسى نقادانه‏اى در خصوص روایت رایج غرب از اندیشه تجدد است. اما این به هیچ وجه توجیه نمى‏کند که کارآئى عقل ابزارى، و نیروى رهایى‏بخش تفکر نقدى و فردگرائى مدرن را یک جا فرو نهیم.»[۱۷] و این همه هیچ‏یک ممکن نبود مگر در پرتو تغییر در انسانشناسی متفکران مذکور.
حتی دنباله روشنفکران مخالف مدرنیته، دیگر از آئین قهرمانی و حماسه و فرهنگ جنگ و ریشه‏کنی مشکلات، به فرهنگ متوسط‏گرائی و ظرافت‏پردازی روی آورده‏اند. مثلاً در مورد نظم و نظام جهانی بیشتر به دنبال بررسى و پیشنهاد راه‏حل‏هایى هستند که با فرض ناگزیری جهانى شدن، در آن، خرده‏فرهنگ‏ها محو نشوند و از بین نروند؛ در این اندیشه‏اند که چه باید کرد تا پتانسیل‏هاى متنوع فرهنگى زیر دست و پاى ضرورت‏هاى جهانى شدن نابود نشود. اینکه این فرآیند از چشم این روشنفکران، هر چند گاه با نگاهى منفى، بیشتر به عنوان "جهانى شدن" نامیده مى‏شود تا تجاوز امپریالیسم، و مقابله با آن در قالب سر دادن شعار "مرگ بر امپریالیسم"،  نیست، بلکه غالباً شامل انتقادهاى پیچیده، تجزیه و تحلیل‏هاى علمى و ارائه راه‏حل معتدل است، آن هم به نیت اینکه از مصایب و خسارت‏هاى احتمالى چنین حرکتى و از مشکلات ناشى از شتاب آن بکاهند، تفاوت گفتمان اصلاح‏گرا و گفتمان انقلاب‏گرا را، خصوصاً از منظر شناخت انسان، نشان مى‏دهد.
 
ریشه‏های اقتصادی و طبقاتی
 از منظر جامعه‏شناختى، تمایل فکر غربى از انقلاب به اصلاح، علاوه بر تجربه خسارات مواجهات اید‏ئولوژیک، متکی به رشد اقتصادى اروپا در نیمه دوم قرن بیستم است. به درستى گفته شده است که «انقلاب محصول فقر نیست، چرا که اگر چنین بود، روستائیانى که بیشترین فقر را دارند بایستى انقلابى‏ترین مى‏بودند که البته چنین نیست» [۱۸] ، ولى این که فقر به خودى خود به انقلاب منجر نمى‏شود، و حتى گاه دوران توسعه سریع بیشتر از دوران رکود مستعد انقلاب است، هر گونه رابطه فقر با انقلاب‏گرائی را انکار نمى‏تواند کرد. در توضیح غلبه کنش انقلابی عوامل متعددى را باید در نظر گرفت، ولى در این تردیدى نیست که دست کم القاء وجود فقر یا حتى توهم فقر یا بى‏عدالتى جامعه را مستعد آن مى‏کند، و برعکس، رفاه پتانسیل چنین فعالیت‏هائی را پایین مى‏آورد. «توسعه اقتصادی با ایجاد درآمد بیشتر، امنیت اقتصادی بالاتر و تحصیلات وسیع‏تر، اساسا شکل خاصی از مبارزه طبقاتی را که متناسب با دموکراسی باشد ایجاد می کند.»[۱۹]
 در میان نوع بشر، دو گونه نابرابرى وجود دارد. یک نابرابرى که آن را طبیعى یا جسمى مى‏نامیم زیرا طبیعتاً ایجاد شده است و به صورت تفاوت از نظر سن، سلامتى، قدرت بدنى، و کیفیت ذهن  است؛ و نابرابرى دیگرى که مى‏توان آن را نابرابرى اخلاقى یا سیاسى نامید زیرا وابسته به نوعى قرارداد یا اعتبار است و به واسطه توافق انسان‏ها ایجاد مى‏شود یا دست‏کم اعتبار مى‏یابد. این نابرابرى مشتمل بر اختلاف انسان‏ها از حیث امتیازات اجتماعى است که برخى از افراد به هزینه دیگران از آن بهره‏مندند، از قبیل امتیاز ثروتمندتر بودن، محترم‏تر بودن، قدرتمندتر بودن، یا حتى مورد اطاعت محض بودن.[۲۰] این نابرابرى نوع دوم، اعم از این که واقعاً به‏هزینه دیگران بوده باشد یا چنین پنداشته شود، مى‏تواند زمینه‏ساز اعتراض خشونت‏آمیز و اتخاذ مواضع رادیکال به‏قصد زیر و رو کردن نظم مستقر باشد، از این جهت، گفتار انقلابی در فضای فقرآلود قرون هیجده و نوزده، به عنوان یک عامل، فضای مناسبی یافت که در رفاه نسبی ناشی از توسعه نیمه دوم قرن بیستم تا حدودی آن را از دست داد.
از دهه هشتاد به بعد که این اوج‏گیرى توسعه، اندکى آهنگ افول گرفت، و عموم کشورهاى اروپائى از درصد قابل‏توجهی بیکاری، رنجور شدند، زمینه‏هاى محدودى از رادیکالیسم سیاسی و جستجوی "راه‏حل‏های ریشه‏ای" در محلات مربوط به رنگین‏پوستان و اقلیت‏هاى مهاجر آشکار شد. اما این، تا حدى برخلاف آنچه گاه احتمال داده شده است، [۲۱] باعث نمى‏شود که دنیاى صنعتى دوباره به انقلاب رو آورد؛ چرا که بیکارى ساختارى در دنیاى پیشرفته، کمتر محصول تصمیم‏گیری تلقی می‏شود تا زمینه‏ساز حذف تصمیم‏گیر باشد. "به سر عقل آمدن سرمایه‏دارى" هویت طبقاتى کارگران را به تدریج کم‏رنگ و کم‏رنگ‏تر کرد، به گونه‏اى که بسیارى از نیروهاى پرولتاریا، که البته مشمول تعبیر "لمپن پرولتاریا" هم نمى‏شدند، به ویژه کارگران یقه سفید کوشیدند خود را به لایه‏هاى پائینى طبقه متوسط بیاویزند. در دوران سرمایه‏دارى متأخر، کارگران و سندیکاهاى آنان و حتى احزاب کمونیست کشورهاى غربى، راهبردى به جز چانه‏زنى با کارآفرینان نداشته‏اند، گرچه این چانه‏زنى سندیکالیستى، گاه براى تاثیر بیشتر، از اهرم‏هاى فشارى نظیر اعتصاب بهره می‏گیرد. شاید آن، چنان که بوردیو مى‏گوید‏،[۲۲] ادعاى یک طبقه متوسط بزرگ به جاى طبقات سه‏گانه دست‏کم نوعى بزرگنمائى یا خوشبینى لیبرالی در خود داشته باشد، در عین حال، به گفته خود او، در یک نظر سنجى، هشتاد درصد مردم ژاپن خود را جزء طبقه متوسط دانسته‏اند، و در یک نظرسنجى در انگلستان چیزى در حدود نیمى از کارگران خود را متعلق به طبقه متوسط معرفى کرده‏اند. با چنین هویت طبقاتى لرزانى، کارگران کشورهاى غربى به دشوارى مى‏توانسته‏اند، موتور انقلاب باشند. به گمان من، اساساً رویگردانى بسیارى از مارکیسست‏ها از اکونومیسمِ مارکسیسمِ ارتدوکس و انتقاد به مارکس که چرا تأثیر فرهنگ را دست کم گرفته است، ناشى از این بوده که نمى‏خواسته‏اند نادرستى برداشت روشنفکرى کلاسیک از "مردم" از "توده" و بالاخص از "کارگران" را به عنوان موجوداتى که به قول قدما «لو خُلّى و طبعه» یعنی در اصل، و منهای فشارهای ناشی از سیاست و اجتماع، عدالت‏خواه، بخشنده، وفادار و  فداکار  هستند را بپذیرند. براى همین، مسئله "فریب توده‏اى" را مطرح کردند تا اثبات کنند که زیربناى اقتصادى مهم نیست، مهم‏تر این است  که کارگران هویت طبقاتى خود را دریابند که زیرفشار "صنعت فرهنگ" آن را از دست داده‏اند. ولى به نظر مى‏رسد که مشکل مارکسیسم، و مشکل درست در نیامدن پیش‏بینى انقلاب‏هاى کارگرى، در غربِ قرن بیستم، کمتر به زیربناى اقتصادى یا فرهنگی ربط داشت؛ توضیح ساده‏تر و واقع‏نماترى هم وجود دارد که شاید تعبیر زیربنای روانشناختی و فیزیولوژیک، و نیز تعبیر روبنای اقتصادى یا فرهنگی برای آن نامناسب نباشد: انسان، توده طبقه سه، کارگران، موجوداتى هستند که وقتى به حداقل‏هاى کمابیش قابل قبولى از رفاه برسند، غالباً انگیزه چندانى براى ایدئولوژیک اندیشیدن، آرمان پروردن، و خصوصاً خطر کردن ندارند. این اغفال نیست، غفلت است، غفلتى که به تعبیر کسانى مثل غزالى و مولوى ستون این عالم است. به این معنا که اگر انسان‏ها، على العموم، غافلانه غرق در لذت‏جوئى و رنج‏گریزى نبودند، یا همگی عارف مى‏شدند یا روشنفکر، و این گونه چرخ عالم از حرکت بازمی‏ایستاد.  به تعبیر آرنت «سبب اینکه سورل ایمان مارکسیستى خود را نسبت به طبقه کارگر حفظ کرد این بود که کارگران را "تولیدکننده" و تنها عنصر آفریننده در اجتماع مى‏دانست، یعنى کسانى که به عقیده مارکس ناگزیر باید نیروهاى مولد بشر را رهائى مى‏بخشیدند. دشوارى فقط در این بود که به محض آنکه کارگران به وضعیتی رضایت‏بخش در شرایط کار و زندگى مى‏رسیدند، با سرسختى از اینکه عضو پرولتاریا بمانند و نقش انقلابى خویش را ایفا کنند، امتناع مى‏ورزیدند.» [۲۳]
پذیرش بیشتر همین نکته، یعنى این که از دست رفتن هویت طبقاتى کارگران، محصولِ رضایتِ ناشى از رفاهِ حداقلى است و نه، چنان که نئومارکیسست‏ها مى‏گویند، محصول نوعى اغفال ساختارى که رأس آن دولت است، نقدهاى توطئه‏اندیش راجع به دولت و دمکراسى را به فتور دچار کرد، و همین افول بدبینى به دمکراسى و دولت، به نوبت خود، مسیر پرهیز از آرمان‏پروری، مانع‏ستیزی،  براندازى و گرایش به مهندسی اجتماعی، کمبودستیزی، بهسازی، تقدم تولید بر توزیع و نهایتاً جایگزینى انقلاب با اصلاح را هموار کرد.
 این البته محصور در کارگران، یا لایه‏های پائین اجتماع هم نبوده است، حتى درباره دانشجویان که گاه مهم‏ترین عنصر محرک انقلاب‏ها محسوب ‏شده‏اند، نیز صادق است. جنبش دانشجوئى هم براى سربازگیرى باید به سراغ ناراضیان می‏رفت و ستون نارضایتى‏ها، یعنى آن نارضایتى که تحریک‏کننده باشد، نارضایتى اقتصادى است. متکای بسیاری از اعتراضات دانشجوئى، از جمله دهه‏هاى اخیر در غرب، که گاه ظاهرى به شدت سیاسى به خود مى‏گیرد، اقتصادى است.  در بسیارى از موارد، ناامنى اقتصادى و آینده نامطمئن شغلىِ دانشجویانِ متعلق به لایه‏های پائین‏تر اجتماعی، مهم‏ترین انگیزه‏ای است که بر اثر آن، کفایت سیاسى دولت‏ها یا شیوه‏هاى خاص آن‏ها - اعم از چپ یا راست - از سوى دانشجویان معترض به چالش گرفته مى‏شود. گو این که هر چه از غرب دمکراتیک مرفه به سمت کشورهاى غیردمکراتیک غیرمرفه نظیر ایران و چین و ... حرکت کنیم، احتمال بیشترى وجود دارد که وجه سیاسى مطالبات، بهتر بتواند، هسته سخت اقتصادى آن را روپوش کند؛ چیزى که البته منافى اصالت عنصر آزادى‏خواهى در لایه باریکى از دانشجویان نیست.  هابرماس در رد اقتصادى بودن ماهیت جنبش دانشجوئى مى‏گوید: «جنبش دانشجوئى برخلاف مبارزات ضداستبدادى گذشته به منظور کسب بخش بزرگترى از ثروت مبارزه نمى‏کند، بلکه نسبت به نفس مفهوم امتیازات و دستاوردها در جامعه سرمایه‏دارى معترض است. ماهیت اعتراض دانشجویان درست ناشى از این است که آن‏ها در شرایط عدم‏نیاز اقتصادى بزرگ شده‏اند و براى اخلاقیات بورژوائى یا خرده‏بورژوائى نسل‏هاى گذشته، نقش و فایده‏اى قائل نیستند.»[۲۴]  این سخنان متعلق به دوران متأخر هابرماس نیست، و در فضاى اواخر دهه شصت گفته شده است، که چپ نو به جنبش‏هاى دانشجویى - به جاى جنبش‏هاى کارگرى - به عنوان موتور تحولات بزرگ مى‏نگریست. گرچه رهبران انقلابى، بیشتر، از طبقه متوسط و حتى طبقه مرفه برمی‏خیزند، اما سربازگیرى آنان بیشتر از لایه‏هاى پائین و با تکیه بر "عدم رفاه"، و تاکید بر "بى‏عدالتى" است. به تعبیر دیگر در هر جامعه‏اى، حتى جامعه دانشجوئى، افزایش رفاه یا کاهش اختلاف طبقاتى، انگیزه و امکان مبارزه، خصوصاً نوع بنیادی و ریسک‏آلود آن، را کاهش مى‏دهد. چنین می‏نماید که تجربه‏هاى مؤید این مدعا به قدر کافى گسترده و دسترس باشد. به عبارت دیگر نه تنها به سرعقل آمدنِ ناگزیرِ سرمایه‏دارى، یعنی محاسبه پیچیده‏ترِ منافع خود و در نتیجه رعایت حداقل‏های رفاهی و تأمینی برای کارگران، به‏منظور جلوگیری از گسترش گفتمان انقلابی، هویت طبقاتى کارگران را دچار فتور کرد، بلکه رادیکالیسم جنبش دانشجوئى را هم تقلیل داد.
 
مقتضیات اصلاح
تصور اصلاح و اصلاح‏گرایى به معناى اینکه، استوانه آن چیزى که موجود و مستقر است، اعم از قانون اساسى، نهادهاى قدرت، نوع توزیع و تسهیم قدرت، یا نسبت نظام سیاسى موجود با فراروایت‏هایى مثل مدرنیته، توسعه، دمکراسى، و ... به طور کلى مقبول است، هدفِ اصلاح،‏ فقط چانه‏زنى در کم و بیش امور، یا تمایل به این است که افرادى که این قدرت‏ها را در اختیار دارند، عوض شوند، یا لطف بیشترى به خرج دهند، یا عدالت بیشترى بورزند، یا ... قابل دفاع به‏نظر نمی‏رسد. دریک حرکت اصلاحى، در اولین مرحله، برای تشخیص اینکه مشکلات، نه بر اساس آرزوها، بلکه با دیدى تجربه‏گرا و چندجانبه‏نگر و فنى، دقیقاً کجا است، محدودیت‏ها و موانع کدام‏ها هستند، یک مطالعه واقع‏بینانه آسیب‏شناختى ضرورى است. این پیچیدگى شامل مشکلاتى نیست که بر اثر تصمیم‏ها و  قانون‏گذارى‏هاى نادرست به وجود مى‏آید. در بعضى جوامع، مشکلاتى گریبانگیر جامعه است که با تدوین یک قانون‏نامه عقلانى و تجربى و مطابق حقوق بشر و عرف اکثریت، قابل حل است. حتى ممکن است در شرایطى این دسته مشکلات به قدرى گسترش یابد که روپوش مشکلات ساختارى، سنتى و حتى طبیعى شود. اما همواره مشکلاتى هست که با تغییرات ساده قانون و عوامل قدرت حل نمى‏شود؛ حل این مشکلات به شرط تأمل و تحمل و تخصص محتمل است. به عنوان مثال، جامعه‏ای دچار نرخ بیکارى بالایى است، دچار بحران ترافیک و آلودگی است، آمار بالائی در تصادف دارد، از افزایش خودکشى، اعتیاد و جرم رنجور است، مشکل بودجه، برنامه دارد، رانت، ارتشا، و کم‏کاری قاعده است، و ...؛ آیا همه این مشکلات ناشى از نظام توزیع اقتدار سیاسى و سیستم تصمیم‏گیرى و قانون‏گذارى است، به گونه‏اى که اگر عوامل اصلى حاکمیت و شیوه حکومت تغییر کند، همه چیز درست شود؟ این همان داعیه‏اى است که گفتمان انقلابى دارد، و در جهت آن عمل مى‏کند، اما گفتمان اصلاح‏گرا آن را نمى‏پذیرد. یک پاتولوژى پیچیده و تخصصى را پی می‏گیرد، و سعى در فهم این دارد که هرکدام از این مشکلات به چه ریشه‏هایى وصل‏اند، هرکدام چه نوع چاره‏اندیشى‏اى مى‏خواهند. آسیب‏شناسی اصلاح با آسیب‏شناسی انقلاب فرق مى‏کند. آن، برخلاف این، تخصصى، پیچیده، چند وجهى و غیربدیهى است.
 وقتى این آسیب‏شناسی انجام شد و عیوب تشخیص داده شد، مرحله بعد این است که این عیب‏ها و نارسایى‏ها به سه دسته تقسیم شود: یک دسته مشکلاتی که اساساً قابل‏حل نیست. فقط در یک تفکر آرمان‏گرایانه که از انسان تصور واقع‏بینانه ندارد، و به جاى انسانِ موجود و واقعیت‏هاى آن، ظرفیت‏هاى حداکثرى انسان آرمانى را مبناى شناخت و تعریف انسان قرار مى‏دهد، و بر اساس آن ایده‏آل‏پردازى مى‏کند، تمامى مشکلات، حل‏شدنى انگاشته مى‏شود؛ در حالى که در یک نگاه علمی، بعضى از مشکلات اساساً حل‏شدنى نیست. در انقلاب چنین تفکراتى به کلى ممنوع است و با  برچسب‏هائی از قبیل محافظه‏کار، طرفدار حفظ منافع شخصى از طریق حفظ وضع موجود، مطرود و مطعون مى‏شود. اما در اصلاح ترسى از چنین برآوردهایى وجود ندارد و این به مبناى نگاه به این عالم به عنوان صحنه یک تراژدى و نه یک حماسه برمى‏گردد. مثلاً در یک نگاه اصلاح‏گرایانه، در مرحله آسیب‏شناختى، مى‏فهمیم که در یک جامعه نمى‏توان به طور موازى و همزمان هم رشد اقتصادى را کاملاً بالا برد و هم تورم را کاملاً پایین آورد. ساخت اقتصاد به گونه‏اى است که وقتى رشد اقتصادى افزایش یافت و بیکارى کاهش پیدا کرد، چیزى به‏نام تورم به دنبال آن  مى‏آید. همین طور دولت رفاه اگر خواست به نحو حداکثرى افراد بیکار و بى‏بضاعت را حمایت مالى کند قطعاً دچار بحران سرمایه‏گذاری مى‏شود و رشد اقتصادى‏اش به فتور مى‏گراید. شکی نیست که با توجه به شرایط تاریخى، جغرافیایى ویژه هر جامعه‏اى مى‏توان به دنبال ترکیبات کمابیش بهینه گشت، ولى، در هر صورت، در اولین وهله باید بپذیریم که بعضى از این مشکلات اساساً حل شدنى نیستند.
نوع دومی از مشکلات وجود دارد که ساختارى است و، بنابراین، اگر چه اساساً حل‏شدنى است، اما با تصمیم و به صرف تغییر تصمیم‏گیران حل نمى‏شود. ایده انتساب تمامی مشکلات به دولت و شیوه زمامداری سیاسی، برخاسته از نظریه وحشی نجیب، و آنارشیسم متکی به آن است. انتساب همه خرابی‏ها به نظم سیاسی مستقر و انتظار همه ساختن‏ها از نظم سیاسی جایگزین، بر تصوری "شیطان/خدا" از دولت مبتنی است که نادرست به‏نظر می‏آید؛ دولت یک پدیده انسانی است و لذا نسبت دادن هرگونه قدرت فوق‏العاده، اعم از خیر و شر به آن، مشکل‏آفرین است. مشکل ترافیک به صرف تصمیم انسان‏ها، هر چقدر هم قدرت داشته باشند، حل شدنی نیست، چون مشکلی ساختارى است و میراثى است که از فرهنگ، تاریخ، اخلاق، آموزش، تکنولوژى، اقتصاد و ...،  سرچشمه گرفته، و فقط در قالب یک حرکت درازمدت که به عوامل متعددى از قبیل رشد آموزش عمومى، رشد قدرت کنترل قهرآمیز،  رشد تبلیغات کارآمد، رشد فرهنگى عمومى، افزایش قدرت مالی و فنی و ...، بستگى دارد، تغییر و تحول در این زمینه مقدور است. باید بفهمیم که اگر ترافیک سنگین است، آلودگی وجود دارد، تصادف مى‏شود، و آمار خسارت‏هاى جانى و مالى و روحی بالا است، و ... همه انتقادها نمى‏تواند متوجه دولت شود.
نوع سومى از آسیب‏‏ها و عیوب هست که محصول تصمیم‏هاى غلط است: همچون زورگویى نامشروع، منفعت‏طلبى تبهکارانه، انتقام‏کشى قومى یا طبقاتى، تحمیل عقیده و ارزش، ابلاغ قانون‏هاى غلط، کاربست آیین‏نامه‏های ناکارآمد ...؛ درست است که عموم اعتراضات مردم، اعم از عوام و نخبگان، ذیل همین عناوین ابراز می‏شود، اما نکته مهم اینجا است که اولاً، درصدی از همین اوصاف جزء انواع اول و دوم عیوب است، یعنی اساس زورگوئی، منفعت‏طلبى، انتقام‏کشى، بی‏مهارتی، از بساط ارض برکندنی نیست، تنها تا حدودی قابل کنترل است، ثانیاً، استعداد زیادی وجود دارد که بسیاری از کاستی‏های نوع اول و دوم، به‏دلائلی از جمله رقابت قدرت، بدبینی یا سهل‏انگاری زیر عناوین نوع سوم بخزند.
غالباً در یک گفتار انقلابى تلاش بر این است که با آرمان‏گرائی و مانع‏شکنی، مجموعه این سه دسته مشکل حل شود. درحالى که در یک حرکت اصلاح‏گرایانه، وقتى این سه مرحله را از هم تفکیک شد، مشکلات نوع اول به‏عنوان طبیعتِ چاره‏ناپذیرِ زیستِ این‏جهانی پذیرفته و تحمل می‏شود؛ در مرحله دوم، با برنامه‏های درازمدت فرهنگى و آموزشى، تعمیر و تغییر در زیرساخت‏هاى اقتصادى و سرمایه‏گذارى و غیره، مشکلات ساختارى مى‏تواند رو به کاهش رود؛ مرحله سوم، در پی تعمیر کارکرد یا ساخت سیاسی برمی‏آید. مى‏توان سیستم سیاسى و نظام توزیع قدرت و دستگاه تصمیم‏سازى و تصمیم‏گیرى را طورى تعریف کرد که راه آسیب‏هایى که از رهگذر تصمیم‏هاى غلط، ناشى از استبداد، نادانى، بدخواهى و غیره عارض می‏شود، به‏صورت نظام‏مند بسته شود، که  البته ممکن است از تغییر ارکان یک سیستم سیاسی ناگزیر باشد. اصلاح مقتضی مصالحه دائم نیست، بلکه مستلزم تفاوت‏های معرفت‏شناختی، انسان‏شناختی، آسیب‏شناختی و راه‏حل‏شناختی است که میان گفتار انقلاب‏گرا و اصلاح‏گرا وجود دارد؛ از منظر بحث خشونت، صرفاً مستلزم این است که ابتدا به آن نشود، یعنی عمل خشونت‏آمیز انجام نگیرد، ولى ممکن است در مسیر حرکت، خشونت‏هائى برانگیخته شود که اصلاح مسئول آن نیست. به عبارتى، اصلاح با اقدام خشونت‏آمیز منافات دارد، اما با ایستادگى بر سر مواضعی که خشونت به آن تحمیل شده است، منافات ندارد.
 
نتیجه
یک نهضت اصلاحى در آسیب‏شناسی، امور اجتماعی را پیچیده نگاه مى‏کند؛ گمان نمى‏رود که یک حاکمیتِ شرّ سرمنشأ تمام مشکلات است، به‏گونه‏ای که با معدوم کردن آن مشکلات حل شود. چرا که بر اساس تجربه، انسان را نه لوح صاف می‏بیند و نه فطرتاً نیکخواه، و نه ،در ساحت اجتماع، مشکلات را بدیهی و و راه‏حل‏ها را سهل‏الوصول می‏انگارد؛ در این نگاه، انسان داراى طبایعى و جامعه داراى ساختارهایى است که تغییر دادن آن همواره ممکن یا آسان نیست؛ دقت بسیارى مى‏خواهد تا "مشکلات قابل حل" و "مشکلات غیرقابل حل" تفکیک شود، و براى بخش اول، با ظرافت‏پردازی و کارشناسی، چاره‏اندیشى شود و براى بخش دوم، با واقع‏بینى، در تحمل و تطابق سعی شود.
متأثر از فلسفه پیچیده حقیقت، انسان‏شناسی متوسط‏انگار، و تغییر و تحرک طبقاتی ناشی از رشد اقتصاد و رفاه، ایدئولوژى (در معنای سخت‏کیشانه آن) به پایان خود نزدیک شد، و گفتار انقلاب‏گرا در تنگنا افتاد، و عصر جدیدى آغاز شد که در آن  چیزى به نام اصلاح ترجیح یافت. در این پارادایم، کماکان حقیقتى، حقى، حتی، به یک معنا، ایده‏آل و آرمانى، قابل تعریف و تعقیب است، منتها، در این مسیر، مانع‏شکنى سیاسی کافى نیست، و در انتها هم به بهشت برین نمى‏توان رسید.  معقول و مجرب این است که با تحمل سختى‏ و دقت،‏  قدم به قدم، طبق یک برنامه آزمون و خطا، تا حدى محافظه‏کارانه، و تا حدی لیبرال‏مآبانه، (که لزوماً غیرقابل‏جمع هم نیستند) با نگاه به تجربه گذشته حرکت کرد، و به چشم‏انداز نسبتاً بهترى رسید.
اصلاح عرصه تراژدی است؛ در تراژدى، خشونت همواره نگرانی‏آور است، اگرچه گاه با پذیرشی مغموم همراه است؛ یا سهراب یا رستم کشته مى‏شود و ما گریه مى‏کنیم. در حالى که انقلاب عرصه حماسه است؛ در عرصه حماسه به هیجان مى‏آییم. وقتى که قرار است رستم افراسیاب را بکشد، یک‏پارچه شور و شوق و شادى و پیروزى هستیم. اصلاح عرصه تراژدى است، در عرصه تراژدى غم حاکم است، به هیجان نمى‏آییم، و از کشته شدن هیچ کس، حتی افراسیاب و شغاد، خوشحال نمى‏شویم ولو ناگزیر باشد. مثل هنگامى که سر زبیر را براى على(ع) آوردند و او گریست، در حالى که خودش با او جنگیده بود، و فرجامى جز این به دشوارى متصور بود. اما گریست چون مى‏دانست که حتی جنگ حق و باطل، عرصه تراژدى است و نه حماسه.________________________________________
[۱] توماس لوکمان، ساخت اجتماعى واقعیت، ترجمه فریبرز مجیدى، نشر علمى و فرهنگى، تهران، ۱۳۷۵، ص ۱۰.
[۲] مایکل مولکى، علم و جامعه‏شناسى معرفت، ترجمه حسین کچوئیان، نشر نى، تهران، ۱۳۷۶، ص ۱۸۵. 
[۳] جیکوب برونوسکی، عقل سلیم علم، ترجمه کامبیز عزیزی، نشر نی، تهران، ۱۳۷۶، ص ۸۵
[۴] آرتور کوستلر، خوابگردها، ترجمه منوچهر روحانى، نشر کتاب‏هاى جیبى، تهران، ۱۳۶۱، ص یازده.
[۵] ادوین آرتوربرت، مبادى مابعدالطبیعى علوم نوین، ترجمه عبدالکریم سروش، نشر علمى و فرهنگى، تهران، ۱۳۶۹، ص ۲۹۹-۲۸۱.
[۶] هانس، رایشنباخ، پیدایش فلسفه علمى، ترجمه موسى اکرمى، نشر علمى و فرهنگى، تهران، ۱۳۷۱، ص ۶۶.
[۷]  توماس کوهن، ساختار انقلاب‏هاى علمى، ترجمه احمد آرام، نشر سروش، تهران، ۱۳۶۹، ص ۱۱۵
[۸] W.V. QUINE, Les Méthodes de la Logique, Paris, Colin, ۱۹۷۳, p ۱۲.
[۹] L. GOLDMAN, La Sociologie de Roman, Paris, Galimard, ۱۹۶۴, p. ۹۶
[۱۰] فرانتس فانون، دوزخیان روی زمین، نشر تلاش، تهران، ۱۳۵۶، مقدمه سارتر
[۱۱] هاناه آرنت، خشونت، ترجمه عزت الله فولادوند، نشر خوارزمى، تهران، ۱۳۵۹، ص ۳۸.
[۱۲] کارل ریموند پوپر، حدس‏ها و ابطال‏ها، ترجمه احمد آرام، نشر سهامی انتشار، تهران، ۱۳۶۳، ص ۴۲۷
[۱۳] و. ت. جونز، خداوندان اندیشه سیاسى، ترجمه علی رامین، نشر امیرکبیر، تهران، ۱۳۶۲، جلد دوم، ص ۴۶۴ – ۴۵۷. 
[۱۴] کارل – ریموند پوپر، جامعه باز و دشمنان آن، ترجمه عزت‏الله فولادوند، نشر خوارزمى، تهران، ۱۳۶۵، ص ۸۷۶.
[۱۵] اسماعیل آزادى، سفرنامه‏اى از جنس فلسفه و تاریخ، نشریه گزارش گفت و گو، شماره ۲۶، خرداد ۱۳۸۱، ص ۳۸.
[۱۶] آنتونى گیدنز، راه سوم، ترجمه منوچهر صبورى، نشر شیراز، تهران، ۱۳۷۸، ص ۷۳.
[۱۷] الن تورن، نقد مدرنیته، ترجمه مرتضی مردیها، نشر گام نو، تهران، ۱۳۸۰، ص ۲۲.
[۱۸] L. STON, The Causes of Revolution, Routledge, London, ۱۹۹۶, P. ۵۴
[۱۹] S. M. LIPSET, L’Homme Politique, Seuil, Paris, ۱۹۶۲, p. ۶۲
  [۲۰]روسو در: تى. بى. باتامور، نخبتگان و جامعه، ترجمه علیرضا طیب، نشر شیرازه، تهران، ۱۳۷۷، ص ۱۵۶.
[۲۱] آدام شاف، جهان به کجا مى‏رود؟، ترجمه فریدون نوائى، نشر آگاه، تهران، ۱۳۷۵، فصل دوم.
[۲۲]  پى‏یر بوردیو، نظریه کنش، منبع پیش‏گفته، ص ۴۲.
[۲۳] هاناه آرنت، خشونت، منبع پیش‏گفته، ص ۱۰۶.
[۲۴] رابرت هولاب، یورگن هابرماس، ترجمه حسین بشیریه، نشر نى، تهران، ۱۳۷۵، ص ۱۲۹.